اگر چشمهايت را باز كنی،دوست را همه جا مي تواني ببيني.او گاهی روی برگهای درخت بيد نشسته است،گاهی روی گونه ماه و گاهی در سايه تپه ای مسی.

اگر حوصله داشته باشی،مي توانی رد پاهايش را در رودهاي آرزو و در كوههايی كه از بوی بلوط مست شده اند،ببينی.می توانی حتی با يك شانه چوبی به ديدار گيسوانش بروی.

اگر آغوش تو باز باشد،دوست در يك شب بارانی به سويت می آيد و كبوتری به تو خواهد داد تا دانه های خستگی ات را بچيند.

از ابرها و سايه ها فاصله بگير و شاخه های خشك را دور بريز!چشمهايت را قاب كن و بر تاقچه دلت بگذار تا آخرين دلشوره هايت در شيرينی نگاههايش محو شود.

اگر شاپركها و سنگها را زيبا ببينی می توانی به دوست نزديك شوی،آنقدر نزديك كه از نفسهايش بوی آسمان را بشنوی.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید